پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۸
 

حالا بیشتر درک میکنم که زندگی هیچ وقت از من سوال نکرده که دلم میخواد خوشبخت باشم یا نه؟!...

ولی تا به اینجای بودنم خوشبختی تنها بختکم بوده!

همه چیز مثل باد و طوفان اتفاق افتاده...من از یک گذشته تنها به جایی پرتاب شدم که دیگه وقت فکر کردن به خودم را هم ندارم...

امروز عاشق دستان کوچک کودکانم هستم!

انگار آینده عاشق با من بودنه که اینطور با عجله منو به طرف خودش میکشونه....

 

چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۸
 

یادش بخیر روزهای مبهم بودنم...

یادش بخیر تمام دلواپسی های بچه گانه ام..

یادش بخیر واژهای پر از التماس من...

آن کوچه ی بی انتهای بارانی...

چقدر ساده لوحانه به زندگی نگاه میکردم!

انگار روی پیشانیم هم نوشته بودند ساده لوح که

همه باور داشتند..همه بجز خودم...

زمین و زمان بافتن کارم بود

یادم رفت که خودم را هم بافتم...

 

دستی که مرا رهید شاید ندید من چه کردم!

باز هم کفر گفتم..!

او دید و از یاد برد...

آخر او بینای تمام لحظه های من است.

این مشق هر شب است